تبلیغات
علم و فرهنگ
 
درباره وبلاگ
Instagram




مدیر وبلاگ : حمید خلج
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
علم و فرهنگ
ما ایرانیان ملتی با فرهنگ غنی هستیم
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 1394/05/12 :: نویسنده : حمید خلج
باید به چشم هایم نگاه کنی

این شعرها

هرچقدر هم خوب باشند

نمی توانند دلتنگی ام را

بیان کنند..

چترهای کاغذی

زیر باران

دوام نمی آورند...!


"محسن حسینخانی"




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 1394/04/26 :: نویسنده : حمید خلج
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می خواستم که گم بشوم در حصار تو
احساس می کنم که جدایم نموده اند
همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
این سوت آخر است و غریبانه می رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو
هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تر
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
اما در این زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو
از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم
نفرین به روزگار من و روزگار تو 

محمد علی بهمنی
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 1394/04/26 :: نویسنده : حمید خلج
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خوانَدَم از لایتـناهی
آوای تو می آرَدَم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من، تشنه ی مهرِ تو، چــو ماهی
دیدارِ تو گر صبحِ ابد هم دهَدَم دست
من سرخوشم از لذتِ این چشم به راهی...

فریدون مشیری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 1394/04/26 :: نویسنده : حمید خلج
عشق خر/حوصله سر/ وقت پر...
سر درد / مغذ هنگ / دل تنگ / چشم تر / گوش کر / مخ رد....

دست سرد...
رنگ زرد...
حرف تلخ...
قلب یخ / شب گند/ نبض بد / اشک گرم...
زجر...درد...
نم نم ... خستم ... 

قبر تنگ!!!
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


همین‌ها هستند!

مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.
آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود.
یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
آدم‌های پیامك‌های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند،
 آدم‌های پیامك‌های پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.
آدم‌هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند
.همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن
مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد چیزی شبیه یک بوسه!
 
مطمئنم که یکی از همین آدمها هستی...مطمئنم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1393/12/17 :: نویسنده : حمید خلج

مشکلاتم یکی یکی پیش چشمم رژه میرفتند.حال خوشی نداشتم.سر دلم باز شد.شروع کردم به گله و شکایت از خودم و دیگران و روزگار...

...سرش را انداخت پایین.بعد از لحظاتی گفت:

وقتی با مشکلی رو به رو می شوی در برابر کسی مثل خودت زبان به شکایت باز نکن.آن شخص اگر دوست تو باشد از شنیدن مشکل تو ناراحت می شود و اگر دشمن تو باشد با گرفتاری تو خوشحال.از درد خود نزد مخلوقی مانند خودت ناله نکن که او هم مثل توست و قدرت دفع چنین دردی را از خودش هم ندارد چه رسد به دیگری!

اما درد و رنج خود را نزد کسی ببر که تو را به آن مبتلا کرده و قدرت هم دارد که تو را از آن برهاند.

عزیزی می گفت:
چهار چیز از گنج های نیکی است؛
پنهان کردن خواسته ها
پنهان کردن بخشش به دیگران
پنهان کردن درد و رنج
پنهان کردن مصیبت و سختی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1393/12/17 :: نویسنده : حمید خلج

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت:«من به فرمان خدا،تو را نجات میدهم؛برای این که تو روزی کاری نیک انجام داده ای.فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟»

او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید،اما برای این که او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد.

فرشته لبخند زد و ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد.فرشته گفت تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت برسی.

مرد تار عنکبوت را گرفت.در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند،به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا از آن بالا بروند.اما مرد دست آن ها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد؛که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد.

فرشته با ناراحتی گفت:«تو تنها راه نجاتی را که داشتی با خودخواهی و فراموش کردن دیگران از دست دادی.دیگر راه نجاتی برای تو نیست!» وبعد فرشته ناپدید شد...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7