تبلیغات
علم و فرهنگ - دروغگو
 
درباره وبلاگ
Instagram




مدیر وبلاگ : حمید خلج
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
علم و فرهنگ
ما ایرانیان ملتی با فرهنگ غنی هستیم
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 1393/08/18 :: نویسنده : حمید خلج

هوا بسیار سرد بود و مردم شتابان از سوز سرمای زمستان ، به سوی خانه های گرمشان می رفتند. در این میان ، پسرکی با لباس پاره و کثیف ، گوشه لباس زنی متشخص را گرفته بود و با سماجت می گفت:«تورو خدا ، خانم! پولی به من بده! تورو خدا خانم! مادرم مریض است. برای دارو به پول احتیاج دارم...»

زن ابتدا حرفی نزد و سعی کرد با بی محلی او را براند ، ولی پسرک اصرار می کرد:«توروخدا خانم! مادرم مریض است.همین الان باید برایش دارو بخرم. اگر دارو نخرم مادرم می میرد. پول ندارم. توروخدا به من کمک کن...»
زن که دید پسرک آسوده اش نمی گذارد با خود گفت:«خوب ، حالا درسی به او می دهم تا دیگر با دروغ از کسی پول نگیرد!» در کیفش دست کرد و مبلغ کمی به او داد.

پسرک تا پول را گرفت ، از آن زن دور شد و با سرعت به سمت دیگر خیابان دوید. زن هم بدون آن که پسرک متوجه بشود او را دنبال کرد تا مشت پسرک دروغگو را باز کند.

پسرک به داخل خیابانی دوید و زن هم بدنبال او وارد خیابان شد. زن که غرق تفکر بود ، با چشمانی درخشان از اشک ، به خیابان اصلی بازگشت.

آری ، پسرک دروغگو بود.
زن هنگامی که داخل خیابان شده بود ، پسرک را دید که پس از خریدن ساندویچی به سوی کودک معلولی که لبخندی بر چهره داشت ، رفت و آن را با او تقسیم کرد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1393/08/18 19:41
kheili ziba bod afarin
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر