تبلیغات
علم و فرهنگ - تولد یک قاصدک
 
درباره وبلاگ
Instagram




مدیر وبلاگ : حمید خلج
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
علم و فرهنگ
ما ایرانیان ملتی با فرهنگ غنی هستیم
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 1393/08/18 :: نویسنده : حمید خلج

دلم سبک بود ، به سبکی نسیم دم صبح : به کوهستان رسیدم. کوه در آرامش بود و قلبش برای خدا می تپید که تکه سنگی از تنش کنده شد و به پایین غلتید ، همراهش شدم ، هنوز نور طلایی خورشید همه جا را روشن نکرده بود ؛ سنگ ، پای رودخانه ای آرام گرفت. کنارش نشستم. داغ بود و سرگردان. گوش دادم. گفت:تو کیستی؟  گفتم:من همانم که باد همه جا می برد و خبر ها ، راز ها و نشانه ها ر به یاد خواب زدگان می آورد.   گفت:من کیستم؟   گفتم:نگاهی به پشت سرت کن ، می بینی که ازکجا آمدی.

سنگ پشت سرس را نگاه کرد. وقتی چشمش به کوه بلند افتاد ، انگار آب شد و گفت: من کوه بودم و حالا اینجا هستم. و ساکت شد. قاصدک هرچه اطرافش گشت سنگ به زبان نیامد...

تا این که مرد جوانی را دیدم که از دامنه کوه آهسته ، قاطع و مهربان با زمین ، بالا می آید. گاه می ایستد و کوه را نظاره میکند و لبخند زنان ادامه می دهد. وقتی به سنگ رسید ایستاد و نگاهش کرد. کنارش نشست. بعد بع آرامی و مهربانی روی تن سنگ دست کشید. سنگ به خود آمد. مرد چشمانش را بست. کنار گوش مرد جوان نشستم و پرسیم: چه می شنوی؟
جوان با چشمانی بسته گفت:ناله ی نوزادی که از مادر جدا شده باشد. انسانی که از بهشت رانده شده و از ریشه اش جدا شده ، از خدا دور شده.
در گوشش زمزمه کردم:خودت را چگونه می بینی؟
گفت:وقتی به تن این سنگ دست می کشم انگار آرامش پیدا می کنم ، انگار دارم به نشانه ها گوش می دهم. باید که برگردم ، باید که برسم ، باید که...

جوان بلند شد و گفت:اگر این تخته سنگ هم توان داشت ، بر می گشت.
فریاد زدم:کجا؟ به کجا؟
گفت:به اصلم ، به ریشه ام ، به همان جا که سفرم را آغاز کردم. به سرچشمه. رازی که دنبالش بودم آنجاست. این سنگ نمی تواند ، من که می توانم.
به راه افتاد و من بی اختیار به دنبالش راهی شدم. باد دورم پیچید و قوت قلبم داد و گفت:برو ، داری به انتهای سفرت نزدیک میشوی.
شوری غریب سر تا پای وجودم را در بر گرفته بود. مشتاق بالای سر جوان می رفتم.
جوان از رود گذشت. می دوید و محکم پایش را روی تخته سنگ های بزرگ می گذاشت. کم کم به قله نزدیک میشد.
گفتم :چه می کنی؟
گفت:کاری که تخته سنگ نمی تواند بکند. من و تخته سنگ یکی هستیم ، می دانی؟ من و تو هم یکی هستیم ، تنها این لباس ما را از هم جدا کرده و در جایی همه به هم میرسیم ، به نور.
و خورشید را بالای آسمان نشان داد. انگار کوه هم جا پای محکمی برایش فراهم می کرد. روی هیچ گلی پا نمی گذاشت. گاه می ایستاد ، چشمانش را می بست و با تمام وجود هوای کوهستان را به درون می کشید.
من از او عقب ماندم ؛ روحم تاب آن همه عشق را نداشت ، ولی از نظرم دور نمیشد.

روی گلی نشسته بودم که گفت:می شناسیش؟
گفتم:بله ، از خودم بیشتر. وقتی کنارش هستی از خودت آشنا تر است ، انگار چیزی در درونش موج می زند که من در کسی ندیده ام. یک جور انرژی بی کران دارد ، انگار در دلش خورشید است. با تمام زمین و آسمان یکی است. نرم مثل موج حرکت می کند.
گل آهی کشید و گفت:چه حیف ، کاش میشد مرا هم همراه خود می برد.
با تعجب پرسیدم:به کجا؟
گل گفت:من باغبانی را می سناسم که وقتی تمام غنچه هایش گل دادن ، تمام درخت هایش میوه ، او هم با نفس باد و زمین و باغش یکی شد و دیگر هیچکس او را ندید.
وقتی این را شنیدم بلند شدم و پریدم تا به او برسم. فهمیدم او جایی می رود که من سال هاست به دنبالش هستم و او مسافر همین جاده است. پس جهیدم ، باد گاه مانعم میشد ، اما من مصمم تر رفتم. باد هم رهایم کرد.
گل فریاد زد:اگر توانستی با او یکی شو. وقتی که با...
بقیه حرفش را باد با خود برد و نگذاشت من بشنوم.
به شختی او را می دیدم ، بر بلندای قله کوه ایستاد و شانه هایش را بالا داد. عین کوه. سرش را بالای بالا رو به آسمان و دست هایش را درست مثل عقاب باز کرده بود وچنانسینه اش ستبر و گشاده بود که گویی تمام خورشید در آن جا میشد. یکی شدنش را با هستی در نور خورشی می دیدم.
با خود گفتم:می دانم ، یقین دارم وقتش رسیده ، من هم سفرم را به پایان می رسانم.
ولی هنوز خیلی عقب بودم. غم تمام عالم در وجودم ریخت که یک آن باد به کمکم آمد و گفت: سفرت را با ما آغاز کردی و کمکت کردم ، تا پایانش هم با تو هستم. دلم برایت تنگ می شود چون مثل تو فقط یکی پیدا می شود. شفاف ، ناب و خالص. برو و آزاد شو.

با نیروی پر مهر باد چنان نیرو گرفتم که دیگر هیچ نفهمیدم. روی شانه جوان بودم و جوان کم کم محو میشد که سر به طرفم برگرداند و گفت: « تولدت مبارک قاصدک ... »

بر بلندای کوه دیگر هیچ اثری از جوان و قاصدک نبود و هنوز دنیا در انتظار تولد یک قاصدک دیگر است.

#شاید شما همان قاصدک باشید#





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1393/08/18 19:40
kheili aly bod
یکشنبه 1393/08/18 19:36
تولدت مبارک قاصدک
بسیار زیبا بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر