تبلیغات
علم و فرهنگ - عشق و دیوانگی
 
درباره وبلاگ
Instagram




مدیر وبلاگ : حمید خلج
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
علم و فرهنگ
ما ایرانیان ملتی با فرهنگ غنی هستیم
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 1393/06/16 :: نویسنده : حمید خلج

 و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

در زمان های قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند. آن ها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند، خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی کنیم، مثلاً قایم باشک. همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد: من چشم می گذارم و از آنجا که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد:

 یک ... دو ... سه ...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت در داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت به میان ابرها رفت، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت: در زیر سنگی پنهان می شوم ولی به ته دریا رفت، طمع در داخل کیسه ای که خودش دوخته بود، مخفی شد و دیوانگی هم چنان مشغول شمردن بود ... هفتادو نه ... هشتاد ...

همه پنهان شده بودند به جر عشق که همواره مردد بود و نمیتولنست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به صد رسید و عشق به تندی پرید و در بین یک بوته گل رُز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد: آمدم ... آمدم. اولین کسی را که پیدا کرد، تنبلی بود، زیرا او تنبلیش

می شد جایی پنهان شود. لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ را ته دریا، هوس را در مرکز زمین و همه را یکی یکی پیدا کرد به جز عشق!


او از یافت عشق نا امید شده بود که حسادت در گوش هایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی، او پشت بوته گل رُز مخفی شده است. دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت جدا کرد و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته ی گل رُز فرو برد، دوباره و دوباره تا با صدای ناله متوقف شد ...

 

عشق از پشت بوته بیرون آمد در حالی که با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون به زمین می ریخت. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود. دیوانگی گفت: من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توان تو را درمان کنم؟

عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری برای من انجام دهی، راهنمای من شو.

و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر